|
شبانه
بیا که در پس دیوار ها دلم پوسید
ا ز این توالی وتکرارها دلم پوسید
بیا و پنجره های همیشه راواکن
به سمت کوچه دیدارها دلم پوسید
مرا به آبی پروازها ببر یکصبح
که در سکوت شب غارها دلم پوسید
نگاه صیقلی ات کو در این تکدر سرد
زبس تراکم زنگارها دلم پوسید
به چارگوشه ی این عنکبوتخانه کور
میان کشمکش تارها دلم پوسید
ببار بر عطش زخم های تشنه ی من
که در عقیم نمکزارها دلم پوسید
مرا ببر به تماشای آسمانی ها
که در تلاقی دیوارها دلم پوسید

شبخوانی
دوباره شب شد و در جاده های حیرانی
منم مسافر جغرافیای ویرانی
شلال گیسوی خدرا به باد ها بسپار
مرا گره بزن امشب به صد پریشانی
مرا که سنگ ترین نم به یک تبسم ناب
تو از همیشگی خویش می گریزانی
دوباره عطر کدامین ترانه روییده است
که آسمان دلم پرشده از پر فشانی
هنوز در شفق ذهن زخمی ام جاری است
غروب خاطره ی تو –همانکه میدانی-
به جشنوارهی شعر من ای الهه ناز
چه دیر آمدی اما بگو که می مانی
مرا به صبح صداهای عاشقانه ببر
بخوان که خسته ام از یک هزاره شبخوانی
ازآن روز ها
ای همدم شبانه ازآن روزها بگو
اینجابجز من وتو کسی نیست، ها؛ بگو
چشم تو در تلاطم فریاد ها رهاست
نامحرم است واژه،بیا بی صدا بگو
گفتی دگر به آخر این خط رسیده ایم
گفتم بیا شروع کن از ابتدا بگو
تاریکم ای عزیز، بیاروبروی من
همچون دریچه ای باز شو از از روشنا بگو
این روزها چقدر به بن بست میرسیم
از خاطرات کوچه ی بی انتها بگو
ما هردو مان تبسم یک زخم کهنه اییم
آن روز ها،دوباره ازآن روز ها بگو
بر باد
ای باد، بال های مرا با خود ببر
بر گردو ((های های)) مرا با خود ببر
امشب به مهمانی آن بی ستاره ها
فانوس گریه های مرا با خودت ببر
دستم ببین زخالی این روزهاپراست
تنها ((خدا خدا)) ی مرا با خودت ببر
در شعله های سبز نیایش گداختم
خاکستر دعای مرا با خودت ببر
در گرگ و میش این همه تردید؟نه برو
تاریک-روشنای مرا با خودت ببر
گفتی فقط صداست که.... میدانم ای عزیز
تنها صدا، صدای مرا با خود ببر

|