تبليغاتX
کلبه ی صفاو مهربانی








           کلبه ی صفاو مهربانی

 
درباره وبلاگ
نويسندگان
آثار تاريخي
دوستان من
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا

السلام علیک یا اباعبدالله

سلام به کلبه ی  خودتان خوش آمدید

نظرات شما دوستان مایع دلگرمی ماست

یا علی


نويسنده: صمد مورخ: سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 در ساعت: 11:33
|+|

گزیده شعرهایی ازکتاب باغ آیینه احمد شاملو

 

مثل این است...

مثل این است، در این خانه ی تار

هرچه با من سر کین است و عناد

از کلاغی که بخواند بربام

تا چراغی که بلرزاند باد.

مثل این است که می جنبد یاس

بر سکونی که دراین ویران جاست

مثل این است که می خواند مرگ

در  سکوتی که به غم خانه مراست

مثل این است در او با هر دم

به گریز است نشاطی ازمن.

مثل این است که پوشیده در اوست

هر چه ازبود، زغم پیراهن.

مثل این است که هر خشت در آن

سر نهاده ست به زانوی غمی.

هر ستونکرده از او پای دراز

به اجاق غم بیی و کمی.

مثل این است همه چیزدراو

سایه در سایه ی غم بنهفته ست.

همه شب مادرغم بر بالین

قصه ی مرگ به گوشش گفته ست.

مثل این است که در ایوانش

هر شب اشباحعزا می گیرند

بیوگان لاجرم، از تنگ غروب

زیر هرسر طاق جا می گیرند.

مثل این است که در آتش روز

ظلمت شبش مستتر  است

مثل این است که از اول شب

غم فردا در پس در منتظر است.

خانه ویران؟که در او ، حسرت  مرگ

اشک می ریزد بر هیکل زیست

خانه ویران؟ که در او ،هر چه که هست

رنج دیروز و غم فردایی است


 

لوح گور

نه در رفتن حرکت بود

ونه در ماندن سکونی

شاخه ها را ازریشه جدایی نبود

و باد  سخن چین

با برگ ها رازی چنان نگفت

که بشاید

دوشیزه ی عشق من مادری بیگانه است

و ستاره یپر  شتاب

در گذر گاهی مایوس

بر مداری جاودانه می گردد


 

((طرح))

 

شب

با گلوی خونین خوانده ست دیر گاه

دریا

نشسته سرد

یک شاخه

در سیاهی جنگل به سوی نور

می کشد فریاد


 

((فقر))

 

از رنجی خسته ام که از آن من نیست

بر خاکی نشسته ام که از آن من نیست

با نامی زیسته ام که از آن من نیست

از دردی گریسته ام  که از آن من نیست

از لذتی جان گرفته ام که از آن من نیست

به مرگی جان می سپارم که از آن من نیست


((غروب سیارود))

 

می چکد سمفونی شب آرام

روی دلتنگی خاموش غروب .

مغرب،از آتش افسرده ی روز

بی صدا می سوزد.

می برد نغمه ی دل تنگی را

باد جنوب

تا کند زمزمه بر بام هوا.

نیست حرفی بر لبانش

لیکن

مانده با خامشیش مطلب ها.

می پرد موج زنان

باز می  آید فرود

همچون آن سایه ی لغزان ششب کور

هی هی چوپان  از دور.

می خزد مار

چون ان جاده ی پیچان چو مار.

در   سرا شیبی غوغاگر رود.

بی که از خیمه ی رازش به درآید

وه که می خواند جنگل

چه به شور

 


نويسنده: صمد مورخ: سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 در ساعت: 11:27
|+|

سوز

صد بار اگر به خاک کشندم

 

صد بار  اگر استخوان شکنندم

 

گاه نیاز باز

 

آن هیمه ام که شعله بر انگیزد

 

آن ریشه ام که از آن جنگل خیزد

 

 

 

شاخ خشکیم به ما سردی ایام چه کند

 

پیش ما برگ و پری نیست که سرما ببرد

 

ای دل از رهزن ایام چه داری به سرت اندیشه

 

ما چه داریم که سرما ببرد یا نبرد

 


نويسنده: صمد مورخ: دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 در ساعت: 22:35
|+|

همینطوری

گفتی که چو خورشیدزنم سوی تو پر

 

چون ماه شبی از پنجره می کشم سر

 

اندو ه که خورشید شدی تنگ غروب

 

 

افسوس که مهتاب شدی وقت سحر

 


نويسنده: صمد مورخ: دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 در ساعت: 22:31
|+|

عاشقانه

از بس که غم تو غصه در گوشم کرد

 

غم های   زمانه را فراموشم کرد

 

یک سینه سخن به در گهت آوردم

 

چشمان سخنگوی تو خاموشم کرد


نويسنده: صمد مورخ: دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 در ساعت: 22:28
|+|

درد دل ها

به دریا بردم شکوه از شب دشت

 

وز ین عمری که تلخ تلخ بگذشت

 

به هر موجی که می گفتم غم خویش

 

سری می زد به سنگ و باز می گشت

 



نويسنده: صمد مورخ: دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 در ساعت: 22:27
|+|

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و زیبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزل ها بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به دریا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد


نويسنده: صمد مورخ: دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 در ساعت: 22:25
|+|

شعر های محمد روزبه

شبانه

بیا که در پس دیوار ها دلم پوسید

ا ز این توالی وتکرارها دلم پوسید

بیا و پنجره های همیشه راواکن

به سمت  کوچه دیدارها دلم پوسید

مرا به آبی پروازها ببر یکصبح

که در سکوت شب غارها دلم پوسید

نگاه صیقلی ات کو  در این تکدر سرد

زبس تراکم زنگارها دلم پوسید

به چارگوشه ی این عنکبوتخانه کور

میان کشمکش تارها دلم پوسید

ببار بر عطش زخم های تشنه ی من

که در عقیم نمکزارها دلم پوسید

مرا ببر به تماشای آسمانی ها

که در تلاقی دیوارها دلم پوسید

 

 

شبخوانی

دوباره شب شد و در جاده های حیرانی

منم مسافر جغرافیای ویرانی

شلال گیسوی خدرا به باد ها بسپار

مرا گره بزن امشب به صد پریشانی

مرا که سنگ ترین نم به یک تبسم ناب

تو از همیشگی خویش می  گریزانی

دوباره عطر کدامین ترانه روییده است

که آسمان دلم پرشده از پر فشانی

هنوز در شفق ذهن زخمی ام جاری است

غروب خاطره ی تو همانکه میدانی-

به جشنوارهی شعر من ای الهه ناز

چه دیر آمدی اما بگو که می مانی

مرا به صبح صداهای عاشقانه ببر

بخوان که خسته ام از یک هزاره شبخوانی

 

                                      ازآن روز ها                             

ای همدم شبانه ازآن روزها بگو

اینجابجز من وتو کسی نیست، ها؛ بگو

چشم تو در تلاطم فریاد ها رهاست

                          نامحرم است واژه،بیا بی صدا بگو                            

گفتی دگر به آخر این خط رسیده ایم

گفتم بیا شروع کن از ابتدا بگو

تاریکم ای عزیز، بیاروبروی من

همچون دریچه ای باز شو از از روشنا بگو

این روزها چقدر به بن بست میرسیم

از خاطرات کوچه ی بی انتها بگو

ما هردو مان تبسم یک زخم کهنه اییم

آن روز ها،دوباره ازآن روز ها بگو

 

 

 

بر  باد

ای باد، بال های مرا با خود ببر

بر گردو ((های های)) مرا با خود ببر

امشب به مهمانی آن بی ستاره ها

فانوس گریه های مرا با خودت ببر

دستم ببین زخالی این روزهاپراست

تنها ((خدا  خدا)) ی مرا با خودت ببر

در شعله های سبز نیایش گداختم

خاکستر دعای مرا با خودت ببر

در گرگ و میش این همه تردید؟نه برو

تاریک-روشنای مرا با خودت ببر

گفتی فقط صداست که.... میدانم ای عزیز

تنها صدا، صدای  مرا با خود ببر

 


نويسنده: صمد مورخ: دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 در ساعت: 21:50
|+|

گزیده ی شعر های دفتر ابر وکوچه ی فریدون مشیری

گزیده ی شعر های دفتر ابر  وکوچه ی فریدون مشیری

برای مشاهده  شعر های ادامه ی مطلب را کلیک کنید


نويسنده: صمد مورخ: دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 در ساعت: 21:37
|+|

ماه و سنگ فریدون مشیری

ماه وسنگ

اگر ماه بودم به هر جا که بودم

سراغ ترا  از خدامیگرفتم

سر رهگذار تو جا می گرفتم

اگر ماه بودی به صد ناز شاید

شبی برلب بام  من مینشستی

وگر سنگ بودی به هر  جا که بودم

مرا می شکستی، مرا می شکستی،


نويسنده: صمد مورخ: دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 در ساعت: 21:28
|+|

شعر کوچه ی فریدون مشیری

کوچه

 

بی تو مهتاب،شبی باز ازآن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم ، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شدازجام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهان خانه جانم، گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

 

یادم آمدکه شبی با هم از  آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در  آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب ان  جوی نشستیم

تو،همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و  زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل وسنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی

از این عشق  حذر کن

لحظه ایچند  بر این آب نظرکن

اب آیینه عشق گذران است

تو که امروزنگاهت به نگاهی نگران است

 

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از  این شهر  سفر کن

با تو گفتم، حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو ، هرگز نتوانم

نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوترلب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی ؛من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم که

تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تودرافتم همه  جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم نتوانم

اشکی  از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن  اندوه  کشیدم

نگسستم ،نرمیدم

رفت در ظلمت غم،ان شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی د گر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر ازان کوچه گذر هم

بی تو، اما به چه حالی من از ان کوچه گذشتم


نويسنده: صمد مورخ: دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 در ساعت: 10:36
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir