|
درویش بگو کلبه ی ویرانت کو
روح رفته از دل وجانت کو
از چه اینگونه زپا افتادی
که کند از تو دراین خاطره یادی
عشق های هه دنیا به دلت ویران است
دل صد پاره ی تو زچه رو این سان است
درویش بگو، بگو که آزادی چیست
آنکه غمش دلم بسوزاند کیست
درویش بگو آتش این عشق کجاست
که زمین خسته ودل مرده وافسرده چراست
زچه رو لب به سخن باز نکردی با من
درویش کنون از تو نیاید حرفی
گوش کن تا که بگویم با تو
قصه ی بی کسی وغربت را
درویش منم آنکه به صد ناز دلش را نفروخت
آنکه در تیررس دام نگه چشم به دریا ها دوخت
درویش ببین،ببین که تنها ماندم
همه ی دل های جهان را به کناری راندم
درویش ببین،ببین که درویش شدم
پشت دیوار جنون گذشته از خویش شدم
درویش بخوان،بخوان که ویران شدم
دربه دری بی کس وحیران شدم
درویش مرا کلبه ی ویران تو آباد کند
درویش مرا ناله ی پنهان تو یاد کند
درویش بگو،باز بگو
درویش بگو کلبه ی ویرانت کو

|